نیازها و سلایق کودکان در طراحی آسانسور

من و علی کوچولو به دیوار فلزی آسانسور محکم تکیه داده بودیم که قیژ،... در آسانسور
مثل کرکره بسته شد. داخل آسانسور روشن بود. یک لامپ کوچک فضای کابین را روشن می
کرد. هوای داخل، زیاد گرم نبود ولی سرد هم نبود. هیچ صدایی نبود. ساکت،‌ آرام، صدا
از هیچ چیز در نمی آمد. من و علی کوچولو به هم نگاه کردیم. توی چشم های علی کوچولو
ترس خوابیده بود. و به جای رنگ کدر ترس، شفافیت کنجکاوی برق می زد.
اون، اون دگمه ها رو باید فشار بدین.
کدوم دگمه ها؟
علی کوچولو با قدم های نیمه مطمئن عرض اتاقک را طی کرد. در حالی که هر دوی ما می
ترسیدیم که مبادا بر اثر به هم خوردن تعادل، کابین کج بشود و سقوط کند. علی کوچولو
به کنار من که رسید، به استوانه شیشه ای که دگمه های شبرنگ روی صفحه اش نشسته بودند
اشاره کرد و گفت:
دست من به دگمه ها نمی رسه. خونه ما طبقه پنجمه. شما باید پنجمین دگمه رو فشار
بدین.
با احتیاط دگمه پنجم را فشار دادم. قیژ... آسانسور از جا کنده شد. من و علی موچولو
به دیوار فلزی چسبیده بودیم و دستمان را به میله نصب به دیواره قفل کرده بودیم که
مبادا شتاب آسانسور باعث شود که ما از جایمان کنده شویم و از سقف به هوا پرتاب
شویم.
به صفحه شیشه ای بالای در نگاه کردم. شماره طبقات به انگلیسی نوشته شده بود و روشن
و خاموش می شد. روشنایی شماره 5 که ثابت ماند، دینگ دینگ... طبقه پنجم. قیژ ... در
کرکره ای آسانسور باز شد و علی کوچولو از آسانسور خارج شد. در آسانسور که مثل کرکره
بسته شد با خودم فکر کردم:
کاش من هم با او پیاده شده بودم!

تعامل کودکان و بچه ها با آسانسور

اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، بزرگترها تقریباً هیچ گاه جذابیت های مورد توجه
بچه ها را جدی نمی گیرند. چون اصولاً خود بچه ها را هم زیاد جدی نمی گیرند. کودکان
از نظر غالب بزرگترها، موجودات ناتوان، بی دست و پا، ضعیف وفضولی هستند که اغلب به
جز مزاحمت کار دیگری برای انجام دادن ندارند. بزرگترها معمولاً تفاوت میان خود و
کودکان را فراموش می کنند و از کودکان توقع دارند که «عاقل» باشند. حالا «عاقل
بودن» در نظر بزرگترها به چه معنا تعبیر می شود؟ خدا می داند. بزرگترها حتی فراموش
می کنند که همین بی عرضگی ها، همین ناتوانی ها همین فضولی ها و همین بی دست و پایی
ها، بلایی بوده که بر سر آنها هم نازل شده و چند سالی بیش نیست که از آوار این بلا
گریخته اند و به دوره جوانی و بزرگسالی پناه آورده اند.
تقریباً هیچ پدر و مادری پیدا نمی شود-یا لااقل من با ایشان برخورد نکرده ام-که هم
پا و هم قدم در کنجکاوی های کودکان بشود. پدر و مادرها و اصولاً بزرگترها از آنچه
که هنوز برای کودکان «زود» است، یک تابو ساخته اند که شاید اگر از ایشان سؤال شود،
خودشان هم ندانند که «وقتش» کی می رسد و طلسم این تابو کی و چه زمان شکسته می شود.
در واقع آنها کودکان را با ممنوعیت ها و محدودیت هایی که هیچ دلیل خاصی هم برایش
پیدا نمی کنند، چنان گیج و حیران می کنند که کودک گاه میان این همه ممنوعیت و حصار
و بند، در حسرت آن ایام را می گذراند که «ایکاش بزرگ بودم».
در میان تمام پدیده های موجود، تمام کودکان به آسانسور علاقه دارند. شاید در میان
جالب ترین اسباب بازی هایشان، اگر بخواهند نام ببرند، (و البته مشروط بر آنکه
آسانسور را بشناسند و سوار بر آن شده باشند) حتماً آسانسور هم جایی خواهد داشت.
بالا و پایین رفتن اتاقکی که برای کودکان حتی به منزله یک پناهگاه از خشم و عصبانیت
بزرگترها تلقی می شود، آنقدر جذابیت دارد که برای ما بزرگترها حتی به اندازه لحظه
ای هم قابل تصور نیست.
دکتر «فربد فدایی »، روانپزشک و متخصص بیماری های مغز و اعصاب می گوید:
کودکان کمتر از دو سال بیشتر به صورت حسی و حرکتی فکر می کنند، زمانی که چیزی را می
خواهند به خاطر بیاورند اعمالی را که انجام داده اند یا شاهد انجام آن بوده اند
تکرار می کنند. حافظه شان هم حافظه حرکتی است. و ویژگی دیگری که در کودکان تا سن 6
سالگی مشاهده می شود، زنده انگاری است. یعنی از نظر آنها اشیایی که حرکت می کند
جاندار هستند و به ترتیب از نظر آنها یک دوچرخه که حرکت می کند جاندار است و یا
خورشید چون در آسمان حرکت می کند جانداراست و ما می بینیم که این زنده انگاری در
نقاشی های کودکان با دادن شکل انسانی به اشیا مثل اتومبیل یا خورشید نمود پیدا می
کند. باید گفت که اندیشه کودکان و بزرگسالان از نظر کیفیت با یکدیگر متفاوت است. و
موضوع فقط این نیست که کودکان کمتر از بزرکسالان می فهمند. حتی روش حل مسایل هم
درمیان کودکان با بزرگسالان متفاوت است. از نقطه نظر عاطفی هم آنچه که کودکان را از
بزرگسالان متمایز می کند، ضعف مکانیسم های دفاعی روانی آنهاست. بزرگسالان برای
مقابله با ناکامی ها از روش های مختلفی استفاده می کنند. به عنوان نمونه روش های
دفاع روانی، شکست بزرگسالان را انکار می کند، و شکست را به عوامل بیرونی نسبت می
دهند و یا آن را کم اهمیت جلوه می دهند. به عنوان نمونه یک نوجوان ممکن است بگوید
که من شاگرد خوبی هستم ولی معلم با من رفتار خوبی ندارد. شاید درمیان تمامی
بزرگترها، معلمان مدرسه کمی بهتر بتوانند کودکان را بشناسند و علایق آنها را درک
کنند. ولی حتی معلم های مدارس هم زمانی که برایشان توضیح می دهیم که کودکان به
آسانسور علاقه دارند و دوست دارند که در طول روز، چندین بار سوار آسانسور بشوند و
در میان طبقات بالا و پایین بروند، با تعجب پاسخ های ناشیانه ای می دهند که همان
پاسخ ها، لو می دهد که آنها هم با وجود آنکه بیشترین ساعت از روز خود را با کودکان
می گذرانند، نتوانسته اند بچه ها را درک کنند.

نیازها و سلایق کودکان در طراحی آسانسور

«پیرایه»، معلم کلاس دوم دبستان می گوید: بعضی از کنجکاوی های کودکانه قابل درک
است. مثلاً علاقۀ کودکان به حیوانات یا تاب سواری یا مثلاً خاک و گل بازی. ولی برای
بعضی دیگر، واقعاً هیچ پاسخ و دلیل منطقی وجود ندارد. من واقعاً نمی توانم بفهمم که
چرا پسر 5 ساله من وقتی سوار آسانسور می شود صورتش از شادی قرمز می شود و گل می
اندازد. خوب چند بار به او اجازه داده ام در حالی که خودم هم حضور دارم، داخل
آسانسور برود و یکی دوبار آسانسور را هدایت کند. ولی واقعاً علت این کنجکاوی برای
من ناشناخته است. گاهی وقت ها احتمال می دهم که آنها با استفاده شخصی و انفرادی از
آسانسور می خواهند به ما بزرگترها یادآوری کنند که بزرگ شده اند. البته من به آنها
حق می دهم که بخواهند این نکته را مرتب به ما گوشزد کنند چون راستش را بخواهید ما
بزرگترها هر زمان که به نفعمان باشد آنها را توبیخ می کنیم و تأکید می کنیم که «تو
دیگر برای خودت مرد شده ای» یا، مثلاً «مگر فکر می کنی که هنوز بچه ای» و یا از این
قبیل حرف ها. درحالی که این حرف ها را به یک بچه 10 ساله می زنیم. از آن طرف هر وقت
برای خود ما ضرر دارد، بچه ها را منع می کنیم و می گوییم که «نه. تو هنوز بچه ای،
عقلت نمی رسد، کوچکی، نمی فهمی، من که مادر تو هستم می فهمم»، من به عنوان یک مادر
در حالی این حرف را به کودکم می زنم که حتی قادر نیستم علایق او را درک کنم. نه،
راستش را بخواهید من تا به حال نتوانسته ام علت علاقه بچه ام را به آسانسور بفهمم.
دعوایش نمی کنم ولی خوب، درکش هم نکرده ام».
 
ضمائم :